یه کبابی چند روزیه نزدیک خونمون باز شده ورودی درشو با ریسه نوری تزئین کردن،میزو صندلی هاشم چوبی هست بیشتر وایب کافه میده تا کبابی^^
دیروز رفتم داخلش اون کاغذ تبلیغاتیشو بگیرم،همببینم قیمتاش چطوره
دلم خواست کتفوبال زعفرونی و مکزیکیش رو به عنوان مزه با عرق سگی بشینم بخورم
امااااااااا تصمیم گرفتم انقدر از اینجا کباب نخرم تا بالاخره یا با عرق سگی امتحانش کنم یا با سیگار بعد از کباب
دلم از این جاهلیت ها میخواد چند ماه دور بودم ازشون-_-
زمان واقعا چیزه عجیبیه
یه زمانی حاضر بودم از بی خوابی بمیرم ولی لب به قرص خواب نزنم ولی الان 4 تا دیازپام خوردم که فقط بتونم بخوابم!!!
همین امروز غروب این دو تا دفتر و خودکار رو خریدم
تصمیم دارمبعد از سال های سال شروع کنم به درس خوندن، یعنی خوندن زبان اونم به صورت جدی و مستمر
کائنات ازت خواهش میکنم بعد از سه سال که مرده ی متحرک بودم شرایط رو برام جوری پیش ببر کهبتونم دوباره بلند شم و به خواسته های خودم هم اهمیت بدم من دیگه توان قبول مسئولیت دیگران که به اجبار بهم تحمیل شده رو ندارم
و میدونم تا الان شرایط رو جوری پیش بردی که همه چیز به نفع آدمایزورگو و بدجنس شد و من موندم تو یک شرایط اجباری.
بیا حالا که میخوام از نو شروع کنم کمکم کن شرایط رو به جهت خواسته هام پیش ببر بزار امیدم برگرده بزار باز بتونم دوباره قشنگی ها زندگی رو ببینم.

دفعه اولی که با هوش مصنوعی چت کردم که مدت زیادی هم ازش نمیگذره یادمه اولین مکالماتم راجب گربه م زیتون بود که آیا همونقدر که من دلتنگشم اونم در حال حاضر روحش به من آگاهه؟ و در جوابم گفت من فقط یک هوش مصنوعی ام و راجب زندگی پس از مرگ اطلاعات علمی ندارم ولی برای اینکه روحیه ت عوض شه میتونم با عکس گربه ت و عکس خودت تصویر سازی ای کنم که انگار کنارته و شاید برات آرام بخش باشه ولی نمیدونم چرا چهره منو شبیه سمت شرق آسیا تصویر سازی کرد که هیچ شباهتی به من نداره:))
به هر حال تو اونلحظه واقعا حس خوبی بهم دست داد انگار که واقعا منو زیتون تو کتاب خونه ی مورد علاقه م که با ریسه های نوری و گیاه های تزئینی ترکیب شده، تو بغل همیم
ولی زیتون کاش آگاه بودی چقدر دلم همیشه واست تنگه


خب دوباره از امشب میخوام برم سراغ تراپی مخصوص خودم سریال تراپی!
البته سریال از نوع غمگین، نیاز دارم گریه کنم امیدوارم سریالی که انتخاب کردم انتظارمو بجا بیاره و واقعا غمگینو گریه دار باشه
+سریالی که مد نظر داشتم قسمت اولشو تا نصفه دیدم بوی زندگی میداد فکر کنم در ادامه قراره غمگین بشه فلذا یک فیلم سینمایی غمگین دانلود کردم برنامه ریزی امشبمبه هم نریزه
فکر میکنم این فیلم سینمایی رو اکثرا کسایی میتونن باهاش ارتباط بگیرن که خلا و وجود خانواده رو از بچگی حس کردن و تاثیرش رو تا بزرگسالی به دوش کشیدن تنهایی واقعی یک دختر رو خیلییی قشنگ نشون داد فقط حیف یه جاهایی دیالوگ ها واقعا خشک بود ولی چون یک زندگی واقعی به دور از امیدهای واهی و پوچ و همچنین نرسیدن ها رو به خوبی نشون داد از 10 بهش 8 میدم
#سینمایی جوزه
از فردا شب سریالی که از اول مد نظرم بود رو شروع میکنم**
چند سال پیش که تازه لیوان های حرارتی مد شده بود و خیلی ها هنوز نمیدونستنچیه و منم اتفاقی از یک آنلاین شاپ متوجه همچین چیزی شده بودم یدونه سفارش دادم،زمینه ش رو گفتم مشکی باشه و وقتی آبجوش رو میریختی داخلش طرحی که رو لیوان بود نمایانمیشد وقتی به دستم رسید چقدر هم دوسش داشتم
این لیوان برا مدتی استفاده نشده گوشه اتاق من مونده بود تا خانم برادرم از برادرم پیش ما شکایت میکرد که چقدر منو بچه با کارهاش اذیت میشیم و اشک تمساح میریخت، حالا منه احمق چکار کردم؟ فکر میکردم تو شرایط بدی هست و گفتم بزار این لیوان رو بدم بهش تا کمی باعث خوشحالیش بشه یادمه وقتی خونمون بود داشتبرای همه چایی میریخت من لیوانو دادم بهش گفتم داخل اینم چایی بریز اونم فکر کرده بود لیوان خودمه بعد که چایی رو ریخت و طرح رو لیوان مشخص شد گفتم مبارکت باشه این برای توعه،خوشحالی کرد و منو بوسید
حالا اونشب چه شبی بود؟شبی که مدت ها قبلش وقتی بابام مریض بود با همدستی برادرمجعل سند کرده بودن و اونو گذاشته بودن زیر سرشون که هر وقت بابام فوت کرد بقیه اعضای خانواده از دارایی پدرمسهمی نبرن
بهش که فکر میکنم میگم چطور بعد از این کارتون تا سال های سال تونستین بشینید سر سفره ی ما؟ چطور تونستین تو چشمامون نگاه کنید؟یا چطور تونستی بدون خجالت اون کادو رو از منقبول کنی و منو ببوسی
فکر میکردم مدت هاست با این موضوع کنار اومدم ولی همزمان که مینوشتم اشکام سُر خورد رو صورتم،حالا من دیگه چطور میتونمبه آدما اعتماد کنم؟ دیگه چجوری میتونم دیدمو به دنیا و آدماش عوض کنم؟

تو این چند روز یک سریال تو سبک ملودرام،زندگی که اندکی هم عاشقانه قاطیش داشت میدیدم خب قطعا برا یک سریال 12 قسمتی نمیشه فقط بستنی خورد**
با توجه به نظرات دیگران که گفته بودن برای کسانی که خودشونو گم کردن میتونه سریال امید بخشی باشه تصمیم گرفتم این سریالو شروع کنم
دوسش داشتم و از 10 بهش امتیاز 7 میدم چون به حالو هوام میخورد،اما سوال اصلی اینجاست آیا برای من امید بخش بود؟خیر، فقط حین دیدن سریال ازش لذت بردم چون در نهایت همین سریال هم نشون داد یک روزی یکجایی از زندگیت یکی باید دستتو بگیره بلندت کنه،عضوی از خانواده، دوست خوب، عشق،یه آدم غریبه که تصمیم میگیره با توجه به مهارتت بهت شغل خوبی بده و... در کل انسان وقتی تو دوست نداشته شدن مطلقه و تو این وضعیت حتی اطرافیان ازش توقع و قبول مسئولیت بیجا دارن، امید داشتن تو زندگی خیلی براش سخت میشه
اما مهم اینه از دیدن سریال لذت بردم

#سریال تابستان درخشان
به این نتیجه رسیدم آدم فقط باید بنویسه حالا هرجا که شده تو وبلاگ، نوت گوشی، حتی دفترکاغذی با قلم و خودکار، فقط باید بنویسه و حسشو تو نوشتن بیان کنه.
شاید کسی پیدا بشه تو رو درکت کنه و با زخمات بغلت کنه ولی تعدادش میتونه خیلی معدود باشه و هنوزم تاکید دارمشاید پیدا بشه شایدم نشه.
هیچ کسی نیست متوجه باشه چقدر بهت سخت گذشته چقدر تو فروپاشی روانی بودی و هستی و چه اتفاقاتی رو از سرگذروندی که خیلی ها دست جمعی هم نمیتونن اون اتفاقات رو پشت سر بزارن اما تو به تنهایی زنده از اون اتفاقات بیرون اومدی
دیگه هیچ وقت اجازه نمیدم کسی حسم،سختی هام و چیزایی که از سرگذروندم رو کوچیک بشماره
مینویسم شده بیشتر از قبل ولی دیگه برا کسی دردو دل نمیکنم
یکی از پسر خاله های من که یک شهری دور از ما زندگی میکنن مدتی پیش ازدواج کرد،گذشتبعده دو ماه خانواده خالم به همراه عروس خانمش اومدن شهر ما و تمام فامیل مادری تصمیم گرفتن عروس دوماد رو پاگشا کنن و طبیعتا اولین مهمونی خونه پدر بزرگم برگزار میشد که اخر هفته برای وعده ناهار بود.
من یادمه شب قبلش تا هفت غروب سرکار بودم و از لحاظ روحی اصلا حال مساعدی نداشتمو بعده مدت ها تصمیم گرفتم سرشب یک قرص خواب بخورم و بخوابم و اون زمان قرص خواب برای من تاثیر خوبی داشت و فکر کنم ده ساعتی رو قشنگ خوابیدم دیگه تا بلند شدم صبحانه خوردم و حاضر شدم و رسیدم خونه پدر بزرگم ساعت یک ربع به دوازده بود و من با این تصور که خانواده بعده مدتی دور هم جمع شدیم مهمونی هم که مناسبت خاصی داره و حسابی قراره خوش بگذره.
در که باز شد کلا خورد تو ذوق و تصوراتم چرا؟یکی از خاله های من که مسن هست و بنا به دلایلی هنوز با پدر بزرگم زندگی میکنه و میزبان حساب میشد وقتی دیدمش با خنده رفتم سمتش تا بهش دست و سلام بدم زیر لبی یه سلامی بهم کرد حتیبهم نگاه هم نکرد و روونه آشپزخونه شد،اونم دقیقا پیش کی این حرکتو زد؟دختر خالم که خواهر داماد بود و سنش از من کمتره ولی ماشالله دو برابر من هیکل داره گوشی به دست تو پذیرایی بیکار نشسته بود!!!
حالا چرا اینرفتار رو کرد توقع داشته از نه صبح برم کمک!!!من چرا خیلی ناراحت شدم چون از دختر خالم که از شب قبل اونجا بوده همچین توقعی نداشته و مورد اصلی ناراحتیم این بود به عنوان میزبان چه حقی داشت با مهمونی که خودش دعوت کرده این رفتار رو بکنه؟
حالا تنها هم نبوده و دو تا دیگه از خاله هام از صبح کمک حالش بودن،منبه خاطر مناسبت مهمونی چیزی نگفتم و فقط بعده ناهار سریع برگشتم،حالا جالب اینه در حالت عادی اینخاله م با من میونه خوبی نداره چون حس میکنم مستقل بودن من منفعل بودن خودشو بهش یادآوری میکنه و این کاراش هم دفعه اول نبود قطعا اگه این برخورد رو نمیکرد تو چیندن سفره یا خشک کردن ظرف کمک میکردم
حالا فردا باز همون خاله م با عروسش میخوان بیان و دوباره یه مهمونی قراره خونه پدر بزرگم برگزار شه ولی من نمیرم و میخوام بگم از قبل یه مهمونی دوستانه دعوت شدم و واقعا هم خیلی اوقات افراد با نسبت دورتر ارزششون از اینا میتونه برام بالا تر باشه حتی تنهایی هام همخیلی ارزشش از تک تک شما بیشتره:)
و اینو هم ضمیمه کنم حالم از تک تک خاله هام به هم میخوره هر کدومشون به نوعی یجایی به من لطمه زدن فقط چون از نظرشون سرکش هستم
بخوام مرگ رو وصف کنم میگم سه سال پیش یکی از روزهای پاییزی بود،از اون روز من دیگه زندگی نکردم انگار از اون روز زندگی وایستاد اما فقط برای من
حتی قبله بدنیا اومدنِ من خورشید طلوع و غروب میکرد و بعده بدنیا اومدن من هم دنیا هیچ تغییری نکرد خورشید همچنان طلوع و غروب میکرد ولی من از بِدو تولد مثه یه فرد یتیم بودم
با بزرگتر شدن سنم فکر میکردم دنیا هم تغییر میکنه،راه ها و مقصد هایی مشخص میکردم که با تمام دویدن ها و تلاشهام تو رویاهام مطمئنبودم بهشون میرسم اما تو واقعیت، انتهای همه مقصد ها،من به تنهایی جلوی یک در بسته وایستاده بودم
تنها تنها تنها،همیشه تنها
کاش یکی از درها بالاخره باز میشد احتمالا من زنده میموندم
بدنم خیلی یهویی تصمیم گرفته نسبت به قرص خوابی که نصفش میکردم و میخوردم بی تاثیر بشه و جالب ترش اینه گفتم بزار قرص رو دیگه نصف نکنم و کامل بخورم باز هم تاثیر خاصی نداره
گمونم باید وارد مرحله بعدی بشم و تریاک حل کنم تو چایی و میل کنم🤦♀️
نویسنده کتاب آنشرلی یبار این صحبتو داشته: برای زنی که به دنیا شادی داده بود این زندگی بسیار غم انگیز بود...
و تعجبم میشه از آدما که میگن چرا زندگی رو سخت میگیری؟سخت میگذره که سخت میگیریم کلا هر چی بیشتر بفهمی بهت سخت تر میگذره
و دقت کردم اکثر نویسنده هایی هم که نوشته ها و کتاب های معنا داری از خودشون بجا گذاشتن نویسنده های غمگینی بودن
و چقدر از شعار و خوشبینی الکی بدممیاد
کاش منم تو زندگیم کسایی بودن یا حداقل یه نفر بود که از ته اعماق قلبش دوسم داشت
اونوقت بهش میگفتم هر زمانی که من مُردم این احساسو نداشته باش که من دیگه نیستم من همینجا میمونم تو قلبت،پیشِ گربه ها،تو پاییز،تو بارش بارون،تو جنگل مِه آلود تو موج دریا و آسمون هر وقت دلت برام تنگ شد به یکی از اینا پناه ببر اگه از ته قلبت دلت برام تنگ شده باشه منم با اینکه اینجا وجود ندارم متوجه میشم و به یادت میارم:)💫 از کجا معلوم شاید دلیل اینکه گاهی بی دلیل دلمون میگیره این هست یک روحی جای دیگه دلتنگمونه🌱

امشب عروسی خواهر دوستمه و مراسم یک شهر دیگه ست،شرایط جور نشد که برم دوستمم خیلی اصرار داشت که برم چون میدونه هم فامیلا خودشون هم فامیلا داماد بی بخارن و میگفت با تو بهمون خوش میگذره و مجلس گرم کنی،خلاصه خودمم هنوز دلم پیش عروسی امشبه:(
دیشب قصد خرید فلفل شیرین و خیار داشتم و اصلا به همین قصد از خونه زدم بیرون دیدم یک دختر جوون و یک خانم مسن کنار خیابون بساط کردن و اتفاقا همین دو قلم رو که من میخوام دارن هیچی دیگه ازشون خرید کردم^^همیشه خرید کردن از دست فروش های زحمت کش علی الخصوص خانم بجای خرید از مغازه دار بهم حس خوبی میداده:)
اون سری همراه با دیدن سریال جنایی بستنی سنتی می خوردم،این سری دارم همراه با دیدن سریال عاشقانه و ملودرام اینکار رو میکنم و یه فرق دیگه ش هم اینه اقای بستنی فروش بجای قاشق نارنجی قاشق بنفش بهم داده

یکجا دیالوگ نقش اصلی دختر، وقتی جلو موج دریا و سخره ها نشسته بود این بود که:
اون موج ها رو وقتی به سخره میخورن میبینی از هم میپاشن ولی دوباره کنار هم برمیگردن کاش زندگی منم میتونست اینجوری باشه

این دیالوگ منو به فکر فرو برد من بارها و بارها به سخره خوردم و از هم پاشیدم اما هیچ وقت دیگه نتونستم تیکه های خودمو به هم بچسبونم چون بلافاصله و مداوم به خاطر اتفاقات زندگیم از هم پاشیده تر میشدم بدون اینکه فرصت بازسازی داشته باشم
وقتی یه مدت طولانی فقط در حالت فروپاشی روانی باشی چطور میشه از این آدم توقع پیشرفت، امید و شاد بودن داشت؟
خلاصه ی کلام شعار ندیم زندگی آدم ها شبیه هم نیست.
#سریال( فیلم ما)
گل آلیوم بنفش به معنای غم بی پایان هست
بابا شاید یه روزی تونستم ببخشمت و با این گل اومدم سر خاکت ولی حتی اگه اون روز رسید بدون غمِ منم مثه نماد این گل بی پایانه، مگه پدری کردن چقدر سخت بود؟بدترین سخت ترین و غیر قابل تحمل ترین دردی که یه آدم میتونه داشته باشه رو بهم دادی و تا آخر عمرم این غم باهام میمونه

اگه قرص خواب مصرف نکنم اصلا خوابم نمیبره و عملکردم طی روز خیلی کم میشه بخوام قرص هم مصرف کنم دوز مصرفیم رفته بالا و دوست ندارم از الان دوز بالا مصرف کنم
ناراحتم واقعا بابت این موضوع:(
تن ماهی با سبزی پلو یکی از بهترین ترکیب های دنیاست**خصوصا که در پاک کردن و خورد کردن این سبزی سهیم بودم^^

وقتی که بچه بودم و ماه رمضون بود اون وقتایی که خانواده برای وعده سحر تن ماهی داشتنمیگفتم منم بیدار کنن تا تو خوردن این خوشمزه سهیم شم:)) میل میکردم و بعد مجدد میخوابیدم:))
میگم چرا باز معده م اذیت میکنه با اینکه خیلی لی لی به لالاش میذارم، نگو مجدد باید کپسول اس امپرازول رو شروع کنم
بچه بودم تصورم از اینکه به این سن برسم این بود تو موقعیتی هستم که خیلی موفقم، نه اینکه قرص خواب قرص معده و این چیزا بخورم
و بالاخره پست 777
منتظرم هوا اونقدر خنک بشه که شیرکاکاعو داغ با پچ پچ بخورم، لطفا زودتر خنک شو
تبریک میگم سپیده جان دیگه دوزِ 1، قرص خواب هم بهت جواب نمیده-_-
با اینکه تو این سه سال، چهار پنج خط در میون سعی کردم از قرص خواب استفاده کتم ولی بالاخره بدنمبهش عادت کرد-_-
معده م هم سه روزه اذیت میکنه نمیدونم یکی دو روز دیگه که خوب شد چی بهش جایزه بدم؟و چی بزنم بر بدن؟
من فقط میخواستم مثله همه ی آدما یه زندگی نرمال داشته باشم، چرا همین خواسته رو اطرافیانم با تمام قوا و چند نفره خواستن و تونستن ازم بگیرن؟
میتونم سال های سال برای همین یک جمله غمگین بمونم، زورم نرسید بهشون.
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
در خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهیی ز امروزها دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
منم فروغ جان منم:(
آدما موجودات عجیبی ان
وقتی تو موقعیت های سخت و خیلی بدی هستی از دور قضاوتت میکنن و میگن تو باید همچنان خوب باشی گذشت داشته باشی،فقط کافیه تو یک موقعیت شبیه تو،تاکید میکنم فقط شبیهش قرار بگیرن اون روی وحشتناک خودشونو نشون میدن و حرفای قشنگشون یادشون میره!
خیلی وقته یاد گرفتم احساسات خودم برام مهم باشه هیچ کس بهتر از خودم نمیدونه کجا باید چه احساسی داشته باشم، به دور از شعارهای تو خالی آدما
با من چه کردند،که هر کار میکنم باز هم غمگینم...
کی همراه با دیدن سریال جنایی بستنی سنتی میخوره؟قطعا من
خیلی سریالو دوست داشتم و کاش انقدر ادما اطرافمون رو تحت فشار نمیذاشتیم فشار که از حد بگذره خوشبینانه ش فقط زندگی همون یک نفر نابود میشه در غیر این صورت همون یک نفر میتونه صدها نفر دیگه رو هم همراه خودش نابود کنه
مثه یه انسان زندگی کنیم نخطه

# سریال ماشه
خب سپیده جان بعد از ده روز بی خوابی و احساس لِه شدن از بیخوابی، امشب قرص خواب خوردی امیدوارم خوب بخوابی دخترم**
نمیدونم تو ناخودآگاهم چی داره میگذره که انقدر غمگینم کرده، چیو پذیرفته و میخواد باهاش کنار بیاد؟
پ.ن: من نبودم گفتم فیلم های هیجانی جنایی برا روحیه م مناسب نیست؟میخوام یه فیلم تو همین سبک باز شروع کنم مرض دارم میدونم:|
بازم احساس خفگی دارم، اگه دریایی ای چیزی دوروبرم بود فکر کنم پتانسیل بالایی داشت خودمو توش غرق کنم! اینجوری شاید اصلا هیچ وقت پیدا نمیشدم:|