وای چه ضعف و بی حالی ای گرفتم چقدر حالم بده
این چه ویروسی بود دیگه
تمام بدنم درد میکنه-____-
تو این یکو نیم، دو ماه سومین باری هست که سرما خوردم
دومین بار هم سه هفته پیش بود تقریبا
این چه وضعشه آخه-_-
امروز که رفته بودم طلا فروشی صاحب طلا فروشی بود و پسرش که با هم کار میکردن، نمیدونم چرا همون لحظه دلم همچین پدری خواست اون پسر به خاطر پدرش همه چی داشت گوشی آیفون لباس مارک و قطعا خیلی چیزای دیگه که من ندیدم،پول به کنار حمایت این پدر چقدر برای یه بچه میتونه خوب باشه چقدر قشنگ با بچه ش حرف میزد.
چقدر من تو زندگیم خلا حمایت شدن رو از بچگی تا به الان داشتم و دارم،خیلی سال هست حتی دیگه توقع حمایت ندارم فقط میخوام که باهام کاری نداشته باشن ولی همینم انگار نمیتونن!!!
چهار شد هنوز خوابم نبرده-_-از سره شب سعی کردم بخوابم مثلا
از کی منتظر هوای سرد و بارونی بودم
ولی با چه روز عنی شروع شد این هوا
*کاش میتونستم بدونم بابا اینا رو متوجه میشه؟ متوجه گندی که زده؟
اون موقع که میگفت هیچ کس حق هیچ کسو نمیخوره و خیلی ریلکس پاشو مینداخت رو پاش
فقط با یک مدیریت و فهم شعور ساده میتونست از همه این ناراحتی ها جلوگیری کنه، نمیدونم این وسط کیو نباید ببخشم و اصلا نبخشیدن من چه فرقی به حال من میتونه داشته باشه؟
مهم اینه هرکاری میکنم تهش اونی که ناراحته اونی که آرامش نداره خودمم
آخه چرا یه گراز ۴۰ ساله هنوز باید با ما زندگی کنه
که منساعت پنجو نیم صبح از بحث اینا بیدار شم:((حالا مگه خوابم میبره:(( تو خانواده ای که حتی خواب راحت نداری باید شاشید بهش
امروز داشتم فکر میکردم من همیشه از بچگی سره کوچیک ترین چیزا که بدیهی ترین حق یه ادم بود سر جنگ با خانواده م داشتم، من تو زندگیم هیچ وقت نتونستم وقت بزارم برای پیشرفت، برای رو به جلو رفتن همیشه در حال جمع کردن گند کاری بقیه بودم
از تک تک اعضای خانواده م متنفرم یه سری موجود خودخواه و منفور!