یه فاطمه نامی بود تازه پارسال با وبلاگ هم اشنا شده بودیم بعده یه مدت وبلاگشو حذف کرد رفت
سارا که سال ها مینوشت و مینوشت،من عاشق نوشته هاش بودم اونم حذف کرده و رفته، وبلاگ کاما رو میگم-_-
و چند نفر دیگه که وبلاگاشون هست خودشون نیستن
بعضی وقتا دلم میخواد دوباره بنویسن و بخونمشون
دلم ساندویچ کالباس میخواد همین الان همین ساعت-_-ساندویچ سرد
تمام دیشب خوابتو دیدم وقتی که بیدار شدم امان از دلتنگی
یعنی یه روزی میرسه که دیگه دلتنگت نباشم؟
بیستو سوم فروردینی که داره بارون میاد هوا کمی خنک شده
بعد از مدت ها شاید یکسال قرص خواب خوردم و الان کم کم داره اثرشو میذاره
هرسال این موقع سال دلم میگیره ، انگار که یکسال بزرگتر شدم بدون اینکه به هدفام رسیده باشم
یه حس دیگه ای هم که هرسال این موقع دارم حس از دست دادنه، دلم برای پاییز و زمستونی که گذشت تنگ میشه
دو ساله پاییز و زمستون خوبی نداشتم و خیلی سردرگم بودم ولی با این حال هوای سرد حالمو خوب میکنه
اما خب باید پنج ماه صبر کنم تا باز پاییز بشه
در من زخمیست که دیگر، درمانش هم از عهده زمان خارج است
بماند از شبی که نزدیک دو ساعته گریه میکنم
بفرماهوا روشن شد صبح شد هنوز نخوابیدم یبارم تو تعطیلات عید روشن شدن هوا رو دیدم ولی بقیه شباشو اکثرا تا دم دمای صبح بیدار بودم
این دو هفته تعطیلات عید یجوریه حتی کسی مثله من که برنامه خاصی نداشت هم خوابش به هم ریخته
اولین باره که تو زندگیم قضیه ای خیلی وقته تموم شده اما من هنوز براش غمگینم هنوز براش گریه میکنم
همیشه هر چقدر اولش غمگین بودم بالاخره باهاش کنار میومدم و به کل یادم میرفت
چه خوبه دو سال هست ساعتا یک ساعت جلو نمیره
اون روزای اول که تغییر میکرد همشاحساس میکردم زمان کم میارم و استرس میگرفتم
حالا من اینو گفتم میبینی یهو میان میگن نههههه ساعتا از الان باید تغییر کنه:))