برای امشب قرص خواب نخوردم،چرا؟ از اونجایی که طی روز زیاد شرایط گریه کردن رو ندارم دلممیخواست شب سریال ببینم تا بتونم باهاش زار بزنم،خودم که حس میکنم بهتر شدم و قضیه ای که چند روز باعث به هم ریختگیم شده بود رو تا حدودی تونستم باهاش کنار بیام بالاخره در حین فیلم دیدن فکر هم کردم! الانم میخوام برم ادامه سریال رو ببینم دیگه نمیدونم کی خوابم ببره.
# سریال عزیزترینم
سال 98 که هر روز عصر از سرکار برمیگشتم و از مترو مفتح میزدم بیرون و هر روز ناخوداگاه طی مسیرم لباس مجلسی مغازه های خیابون مفتح رو نگاه میکردم همون زمان فکر میکردم زندگی خیلی سخته و به زودیه زود همه چی بهتر میشه
اون موقع نمیدونستم اتفاقا بعدش قراره خیلی سخت تر هم بشه چندتا شکست خیلی سنگین داشته باشم که حتی یکیش به تنهایی میتونه آدمو از پا در بیاره،الان نمیتونم ادعا کنم که از پا در نیومدم اتفاقا کاملا هم متلاشی شدم
فهمیدم ادم میتونه هم از یک غریبه هم از اعضای خانواده ش در کمال ناباوری خیانت ببینه
اون سال من یک دختری بودم که دنیا رو قشنگ و رنگی می دید، امید داشت، چشماش و قلبش انقدر غمگین نبود آدما رو انقدر پلید و وحشتناک نمی دید، مثله الان نسبت به خیلی از مسائل بی تفاوت و بی عاطفه نبود.
دلیل اینکه الان دارم گریه میکنمحماقت خودمه،که یبار دیگه بهت فرصت صحبت کردن دادم
یه مدت دنبال یه کیفی میگشتم پیدا نمیکردم تا دیروز بالاخره خریدم دوسش دارم^.^
یک فیلمی رو چند وقت پیش دانلود کرده بودم و بعدش حس کردم دوست ندارم این فیلمو ببینم و برام جذاب نیست، به کل هم فراموش کرده بودم تا امروز دیدم عه یدونه فیلم دانلود شده دارم و با خودم گفتم تو اون دو ساعتی که برق میره این فیلمو تماشا کنم
فیلمو دوسش داشتم و خیلی قشنگ نشون داد دوستی هامون با همجنسمون رو خیلی نباید وارد رابطه دو نفره کنیم و هیچ کسو نباید بیشتر از خودمون دوست داشته باشیم
فیلم برمیگشت به دوره ای که ژاپن کره ی جنوبی رو اشغال کرده بود و همون دوران چقدر از خانم ها متاسفانه سواستفاده میشده اما حالا چقدر پیشرفت کردن ولی کشور ما...
# سینمایی Love lies
یکی از کارهایی که در حال حاضر میتونه حالمو خوب کنه کار کردن تو یک کتاب فروشیه که حالو هوای نوستالژیک داشته باشته... در هر صورت یک دیزاین خاصی داشته باشه حسو حال خوبی بهم بده بعد من هر روز و هر روز با یک سری آدم کتاب خون و خفن سروکار دارم البته قرار نیست همه آدمایی که کتاب میخونن خفن باشن ولی میشه اینو فاکتور گرفت دیگه نه؟
+شدیدا دلم چندتا کتاب میخواد ولی فعلا بودجه خریدشو ندارم کاش میشد از کسی قرض کنم
یکی از چیزهایی که واقعا عذابم میده اینه کسی مشکلات منو به نسبت خودش مقایسه کنه دردو رنجی که میکشم برابر با دردو رنج خودش بدونه و ازم بخواد زندگی رو سخت نگیرم جنبه مثبت مسائل رو ببینم خودمو سرپا کنم و...
منممیدونمهمه مشکلات دارن زندگی برا همه سخته چه نیازیه کسی بهمیادآوری کنه، میتونی تو این مورد فقط لال باشی لال
امروز از صبح که بلند شدم دیدم خیلی احساس سنگینی تو معده م دارم و اگه بخوام صبحانه بخورم وضعیتم بدتر میشه، طرفای ساعت یازده دو تا دونه ساقه طلایی خوردم ضعف نکنم تا وقت ناهار برسه اما با همون دو تا دونه ساقه طلایی دیدم بدتر هم شدم
هیچی دیگه فهمیدم نباید ناهار بخورم صبر کنم تا شام بلکه وضعیت معده م بهتر بشه تازه شام هم در حد احتیاط چند قاشق بخورم، دو سه روز دیگه معده م یکم به حالت روال برگرده
این روزا انقدر ضعیف و ناتوانم تحمل همچین چیزایی رو هم حتی ندارم فقط دلم میخواد بمیرم زندگی ای که توش ذره ای منفعت برات نیست چه بدردی میخوره؟همش عذاب همش ناراحتی
زندگی نه مرگو نیستی رو بهم داد نه هیچ چیز و هیچ کدوم از چیزایی که میتونست حالمو خوب کنه
دیدم دیگه این بغض فروخورده رو نمی تونم تحمل کنم تصمیم گرفتم یک فیلم یک قسمتی غمگین ببینم بلکه باهاش بتونم گریه کنم، امیدوارم طبق نظرات به همون اندازه که گفتن غمگین باشه
پ.ن بگو اگه ذره ای روی من تاثیر داشت:| گویا فیلم بر اساس واقعیت هم ساخته شده بود... ولی من اگه ۱۷ ۱۸ ساله بودم شاید تحت تاثیر قرار میگرفتم
+بگردم یه فیلم دیگه پیدا کنم
# سینمایی دختر قرن بیستم
از اینکه وقتی صبحا بیدار میشم انقدر بی انرژی، غمگین و بغض کرده ام خسته م
وقتی که باید در حال تلاش کردن و پیشرفت برای زندگیم می بودم،در حال تلاش کردن برای دووم اوردن و بقا بودم، همین باعث شد بفهمم سخت ترین چیزی که میشه بهش رسید یه زندگی عادیه ترسناک تر از اون هم آینده ی نامعلومی که در انتظارمه
میگم نکنه مرده ی من بهتر از زنده م باشه؟ اصلا مگه غیر از اینممیتونه باشه؟
وسط تابستون کی سرما میخوره؟من
البته که همون ویروس محسوب میشه، امیدوارم زیاد پیشروی نکنه و زود خوب بشم تو این اوضاع روحی نابسامان فقط همینو کم داشتم-_-
و ما بارها میمیریم،ما یهو نمیمیریم ما ذره ذره ذره داریم هر ثانیه به ثانیه میمیریم ما مرگ های کوچیکی رو روزانه داریم تجربه میکنیم و جمع اینا میشه مرگ بزرگ
من مرگ بزرگ رو خیلی وقته تجربه کردم فقط مونده روحم جسممو ترک کنه همین.
این چند روز یک سریال دوازده قسمتی دیدم که تولیدش برای حدودا ده سال پیش بوده،فکر میکنم نسبت به ده سال پیش فیلم خوبی بود.
اگه دو سه قسمت اخرشو فاکتور بگیرم بقیه قسمتا فیلمو دوست داشتم چون داستان مربوط به چندتا دختر دانشجو کم سنو سال بود که سبک زندگی و رازهایی که هر کسی ممکنه تو زندگیش داشته باشه رو به تصویر کشیده بود، در کل پیامفیلم این بود تا ما جای کسی زندگی نکردیم و حسشو به اتفاقات زندگیش نمیدونیم نمیتونیم قضاوتش کنیم.
یکی از دخترا همزندگیش شبیه من بود که از بیرون درست قضاوتش نمیکردن چون نمیدونستن تو بعضی شرایط بودن و دووم اوردنچقدر سخته شاید هر کس دیگه ای بود میمرد، آره واقعا میمرد!!!!!
# سریال دوران جوانی
گفت نمیدانم چطور ولی تو تغییر کردی انگار غمی را تجربه کردی که تو را بزرگ کرده، غمی بزرگ به وسعت دریا، به بلندای کوه ها
یه خانمی که تو کره جنوبی زندگی میکنه و من اینستا دنبالش میکنم ماجرا جالبی تعریف کرد
یک خانواده کره ای به شهرداری مبلغی داده تا مبلی رو که اتفاقا خیلی، خیلی نو بوده شهرداری اجازه بده بزاره جلو در تا هر کسی خواست برداره و در ادامه گفت انقدر در رفاه هستن که حتی نمیصرفه هزینه جا به جایی مبل رو بخوان بدن و ما تو ایران درگیر آبو برق که نیازا اولیه محسوب میشه هستیم، اونم تو چه سالی 2025!!!
Wtf
وقتی تو یک خانواده فوق العاده وحشتناک بدنیا میای و همه اعضای خانواده به نحوی بهت آسیب زدن، سنت که کمتره گمون میکنی اونی که کمتر بهت آسیب میزنه یک فرشته ست و باید خیلی دوسش داشته باشی و حتما اونم خیلی دوستت داره، بزرگتر که میشی میفهمی اون فرشته نبوده اون حتی خیلی جاها بهت آسیب های زیادی هم زده فقط تو بچه بودی متوجه خیلی چیزها نمیشدی.