سال 98 که هر روز عصر از سرکار برمیگشتم و از مترو مفتح میزدم بیرون و هر روز ناخوداگاه طی مسیرم لباس مجلسی مغازه های خیابون مفتح رو نگاه میکردم همون زمان فکر میکردم زندگی خیلی سخته و به زودیه زود همه چی بهتر میشه

اون موقع نمیدونستم اتفاقا‌‌ بعدش قراره خیلی سخت تر هم بشه چندتا شکست خیلی سنگین داشته باشم که حتی یکیش به تنهایی میتونه آدمو از پا در بیاره،الان نمیتونم ادعا کنم که از پا در نیومدم اتفاقا کاملا هم متلاشی شدم

فهمیدم ادم میتونه هم از یک غریبه هم از اعضای خانواده ش در کمال ناباوری خیانت ببینه

اون سال من یک دختری بودم که دنیا رو قشنگ و رنگی می دید، امید داشت، چشماش و قلبش انقدر غمگین نبود آدما رو انقدر پلید و وحشتناک نمی دید، مثله الان نسبت به خیلی از مسائل بی تفاوت و بی عاطفه نبود.

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۴ ساعـت 21:57 به قـلـم Me |