چرا این وقت شب باید هوس الویه کنم؟ من اصلا الویه ندوست:))

هوس پفک چیتوز هم کردم که حدوده هفت هشت ماهه نخوردم.

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 0:54 به قـلـم Me |


میگن غر نزنید انرژیتون میاد پایین جاش به‌چیزا مثبت فکر کنید

ولی من‌میگم همه چیز سرجاش شادی به وقتش غر زدن هم به وقتش چون حستو سرکوب کنی بعده یه مدت قطعا یه جایی حالت خیلی بد میشه.وگرنه کی از شاد بودن بدش میاد؟ شرایط اطرافمون خیلی مهمه خیلی

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 0:25 به قـلـم Me |


کم مشکل آلرژی داشتم...چند ساعتی با وایتکس سروکار داشتم بدتر هم شدم:/

+ تــاریـخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 23:55 به قـلـم Me |


لازم دونستم بازم تاکید کنم من چقدر از کار خونه بدم‌میاد، چقدر از تمیز کاری خونه بدم میاد.

+ تــاریـخ جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 19:58 به قـلـم Me |


الان رفتم نوشته ها ماه اسفند پارسالمو بخونم دیدم اون موقع هم خوب نبودم...ولی اون موقع من هنوز عاشق تن ماهی بودم و از خوردنش لذت میبردم ولی حالا حتی تن ماهی برام یه چیز خیلی معمولیه!

+ تــاریـخ جمعه بیست و ششم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 19:57 به قـلـم Me |


اون دستور پخت غذایی که اون سری دوستم داده بود ناقص بود به خاطر همون افتضاح شده بود-_-

امشب باز درستش کردم خیلی خوب شد.

#ته‌ چین‌شمالی


برچسب‌ها:
آشپزی
+ تــاریـخ سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 22:12 به قـلـم Me |


زیاد امید ندارم که‌ از تپیدن قلبم، گلی دوباره بروید.

https://instagram.com/p/CYTvObfoJtc/?igsh=MWQzNHRmaTgzeHF4Mg=


برچسب‌ها:
شعر
+ تــاریـخ سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 5:42 به قـلـم Me |


سال هاست دارم مینویسم چقدر از رسم عید دیدنی بدم میاد

سال ۱۴۰۲ هم داره میاد این رسم هنوز پابرجاست👀

زشت بود چسناله اینو مثه هر سال نذارم؛))

+ تــاریـخ سه شنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 4:52 به قـلـم Me |


امشب برای اولین بار حمام شستم!!!

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 23:49 به قـلـم Me |


از وقتی کارتون هایدی رو دیدم عاشق سوئیس و کوه های آلپ شدم

تا اینکه فیلم من پیش از تو رو دیدم و متوجه شدم تو سوئیس این‌اجازه رو داری اگه نخوای به زندگیت ادامه بدی میتونی بری داخل یک دستگاه و یک مرگ لذت بخش داشته باشی و با همون دستگاه دفنت میکنن!

خب آدم‌ بیشتر عاشق سوئیس میشه دیگه:)

+ تــاریـخ دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 1:44 به قـلـم Me |


ساعت سه دقیقه مونده بود به پنج صدای اذان اومد گریه کردم
هنوزم دارم گریه میکنم
از آدما... از نامردی هاشون
از آدما از آدما آخ از آدما

البته گریه م هیچ ربطی به صدای اذان نداشت فقط تشدیدش کرد.

+ تــاریـخ یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 5:30 به قـلـم Me |


خیلی سوالات تو ذهنم هست که حتی خوده آدمای عرفانی نمیتونن جوابمو بدن...یعنی میدن ولی هر کدومشون یه چیزی میگن...پس تو این دنیا هیچ قطعیتی وجود نداره حتی خودشونم به یه چیز مشترک مطمئن نیستن و هر کی اعتقاد خودشو داره

بهتره تو دنیا دنبال عدالت نباشیم، راستش من اصلا به خدایی که برای ما تعریف کردن اعتقادی ندارم، ولی خب مگه میشه به وجود اومدن انسان و هزاران چیزه دیگه بدونه آفریننده باشه؟شاید خدا آفریننده ست و ناظر، چیزایی که ما تو دنیا میبینیم انرژی مثبت و منفی خودمون هست که بهمون برمیگرده، وگرنه خدایی که برای ما تعریف کردن نمیتونست بزاره ظلم پایدار بمونه نمیتونست زجر کشیدن بنده هاش ببینه شاید اگه توقعمونو بیاریم پایین انقدر اذیت نشیم اونوقت‌راحت تر زندگی میکنیم

من با آسمونو سیاره ها دیگه یا دنیای دیگه کاری ندارم ولی انسان خدای روی زمین هست.

+ تــاریـخ پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 5:37 به قـلـم Me |


من بلوطی پیــر بـودم پای یک کـــوه بلند

نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد

از غزلهایم فقط خاکستری مانده بـه جا

بیت های روشن و شعله ورم را باد برد.


برچسب‌ها:
شعر
+ تــاریـخ پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 5:25 به قـلـم Me |


کاش الان از خواب میپریدم...و همش خواب بود.

+ تــاریـخ چهارشنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 4:3 به قـلـم Me |


یه دستور پخت غذا از یکی از دوستام گرفتم از بوش معلومه خیلی بد مزه شده، شایدم من نتونستم خوب درست کنم ولی کاملا معلومه افتضاح شده:/

+ تــاریـخ جمعه دوازدهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 19:21 به قـلـم Me |


حقیقتا به این فکر میکنم برم تو گور بخوابم بعد خاک بریزن روم آرومم میکنه...انقدر خستم که حتی اگه کنار بابامم باشم فکر نکنم باهاش حرفی بزنم‌ ...فقط میخوابم همین

+ تــاریـخ چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 23:21 به قـلـم Me |


پارسال خیلی یهویی، مثه امشب تصمیم گرفتیم فرداش بریم رشت

قرار شد هفت غروب راه بیوفتیم دیگه یازده اونجا باشیم

دقیقا جلو اولین عوارضی که پولو دادیم ماشین دیگه حرکت نکرد... دیگه وسط جاده یک عدد ماشین خراب بود و سه عدد دختر:))

کنار جاده منتظر بودیم تا امداد خودرو بیاد... هوا سرددددددد

ولی خب از رو نرفتیم و بجای ساعت یازده پنج صبح رسیدیم رشت^_^


برچسب‌ها:
سفر
+ تــاریـخ چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 23:9 به قـلـم Me |


برای همه ی ما
همه ی روزها فراموش می شوند
به جز همان یک روز که
نشانی اش را به هیچ کس نگفته ایم


برچسب‌ها:
شعر
+ تــاریـخ چهارشنبه دهم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 22:23 به قـلـم Me |


یه مدتی انرژیم واقعا بالاتر بود و حالم خیلی بهتر شده بود

ولی الان دلم فقط مرگ میخواد...ولی اینکه میبینم همچنان باید نفس بکشم واقعا عذابم میده.

+ تــاریـخ شنبه ششم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 5:13 به قـلـم Me


آسمون در هر حالتی کلا قشنگه

ولی خب روزا و شبای بارونی یه چیز دیگه ست

این مدت وقتی بارون میومد دم‌دمای صبح میرفتم زیر بارون به آسمون نگاه میکردم ذهنم خالی میشد و به هیچی فکر نمیکردم...ولی امروز که بارونی نبود به اون حد حس خوب نگرفتم

+ تــاریـخ جمعه پنجم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 6:4 به قـلـم Me |


کرونا گرفتم به حدی که دو روز اول فقط خواب بودم حتی نمیتونستم گوشی بگیرم دستم، به بعدشم بدن درد اشتهای کم و بی حالی

حس بویایی که فقط بیست درصد کار میکنه...حس چشایی شاید پنج درصد:/ حتی مزه قند رو زبونم رو نمیفهمم:/

اوایل کرونا اومده بود خیلی ها این علائمو داشتن آخر منو هم خِفت کرد:))

+ تــاریـخ پنجشنبه چهارم اسفند ۱۴۰۱ ساعـت 4:57 به قـلـم Me |