این روزا این مدلی گذشت که شش صبح بیدار میشدم و هشت شب خونه بودم این وسط البته اتفاق های خیلی جدید هم افتاد
الان حس غروب سیزده بدر به من دست داده که فرداش باید میرفتم مدرسه
منی که یادم نمیومد آخرینبار کی رفتم بیرون از فردا باید برم سره کار:(
به خاطره همیندیدم منکه باید قرنطینه رو بشکنم امروز یک ساعتی رفتم پیاده روی همه مردم هم بیرون انگار نه انگار ویروسی به اسم کرونا وجود داره:|
دیشب بدون هیچ تجهیزاتی بدون همزن وبدون فر ...با چنگال و قابلمه و دم کنی کیک پختم:))
نتیجه:قابل قبول بود*_*

امروز به دو تا از دوستام گفتم من از فردا میخوام روزه بگیرم وتوقع داشتم بدونن دارم شوخی میکنم ولی هر جفتشون شروع کردن به دعوا کردن منکه بابا چه روزه ای دیوانه نشی روزه بگیری از این حرفا..بهشون میگم من همونی ام که پارسال یادم رفت ماه رمضونه تو خیابون خوراکی خوردم همه با تعجب نگام میکردن نفهمیدین دارم شوخی میکنم؟هر دو تاشون گفتن خب تو رو نمیشه پیش بینی کرد دیوانه ای دیگههههه انتظار هر چیزی ازت میره :)))))
چندتا از این خارجی ها رو که اینستا فالو داشتم میدیدم صبح با چشمای پف کرده وبدون ارایش از رو همون تخت عکس میذارن اینستا میگفتم اینا چقدرررر خوووبن حالاا من تو این موقعیت بخوام عکس بگیرم عکس بزارم بقیه وحشت میکنن تا اینکه چند روز پیش به محض بیدار شدن با چشمای پف کرده ناشی از کم خوابی عکس گرفتم دیدم نه بابا منم واسه خودم جیگری ام اون فکرا چی بود میکردم:))))