این جمله رو به بچه های کوچیک گفتم به گربه ها و سگ های بی پناهی که تو این سال ها غذا دادم گفتم به خانم و آقایی که زحمت کش بودن و دل پاکی داشتن گفتم (حالم خوب نیست دعا کنید حالم خوب بشه)
خیلی سال ها پیش خدا رو خیلی صدا زدم...زیر بارون خیس شدم نگاه آسمون کردم دعا کردم...خیلی شب ها مثه امشب چند ساعت گریه کردم و فرقی با یک مرده نداشتم و گفتم از این به بعد من دیگه این غم ها رو تجربه نمیکنم وقتی به این نقطه رسیدم بعدش همه چی عوض میشه
ته همشون خلاصه شد تو فعل نشد...یعنی هیچ وقت نشد
آخه یه آدم چندبار باید طعم نشدن رو بچشه؟یعنی فعل بالاخره شد فعل خوشحالی تو زندگی من صرف نشده و قرار نیست صرف بشه؟