هر چند وقت منو به این نقطه میرسونن که ته همه چیز رو مرگ و پایان خودم می بینم
+از شدت بغض زیاد سرم درد میکنه هر جور شده باید گریه کنم
+بعدش چی میشه؟اون سیکل تکراری و مدام ناراحت بودن من شروع میشه
+از کلمه ی هواشو داشته باشید متنفرم،پس چه کسی و چه زمانی قراره هوای منو داشته باشه نکنه از آهنمخبر ندارم؟ آخه آهن هم بهش بی توجهی بشه زنگ میزنه،ولی من آدمم روح دارم احساس دارم.