یکی از غمانگیز ترین حس هایی که هر آدمی میتونه تو زندگی تجربه ش کنه اینه...
با هر تماسی از سمت یک سری از اعضای خانواده ت استرس کُله وجودت رو بگیره که وای نکنه باز قراره یک داستان و دردسر جدید درست کنن و تو برای بارها و بارها تمرکزت از رو زندگی شخصی خودت برداشته بشه...
اینتماس رو امروز دقیقا وقتی تازه شروع کرده بودم به زبان خوندن داشتم و تا قضیه روشن شه یکساعتی طول کشید...و من نتونستم دیگه درس بخونم و هنوزم حالم خوب جا نیومده با اینکه به نظر میاد موقت مسئله رفع و رجوع شده
اینجور مواقع خیلی غمگین میشم چون حجم زیادی از خاطرات و دوران تلخی که بزور سعی کردم بزارم یه گوشه ذهنم خاک بخوره یکجا برام بالا میاد...
کاش هیچ وقت این زندگی رو تجربه نمیکردم من مرگ رو بارها حین این زندگی تجربه کردم.