گاهی اوقات اسم تجربه کردن یک سری احساسات رو نمیشه پخته شدن و بزرگ شدن گذاشت
خودمون رو گول نزنیم تجربه یک سری احساسات فقط همراه دردو غمی فرای حد تصور بود،همین.

این عکس رو پاییز سه سال پیش وقتی یک شب بارونی از یه کوچه قدیمی رد میشدم گرفتم اتفاقا اون موقع هم حالم خوب نبود ولی فکر میکردم اون ناراحتی ها حل شدنیه، مدت زیادی نگذشت و دقیقا تو همون پاییز من خیانت پشت خیانت از آدمای نزدیک زندگیم دیدم، اتفاقات شوک کننده پشته هم میوفتاد و منمونده بودم برا کدوم باید ناراحت باشم؟ حتی به صمیمی ترین دوستمم یک سری از اتفاقات رو نگفتم...و تنهایی اون دورانو گذروندم اصلا فکر نمیکردم خوب بشم انقدر حالم بد بود دلم میخواست مثه رباط بدون احساس باشم تا دیگه هیچ غمی فراتر از خودمو مجبور به تحمل نباشم.
از پاییز سه سال پیش من بزرگ نشدم پخته نشدم یه بخش بزرگی از روحم واسه همیشه مرد.