تو زندگی یه چیزایی واقعا نشونه ست مثله چی؟مرداد ماه سال نود و هشت من خیلی اتفاقی از کنار یه مغازه رد شدم که پشت ویترینش پر از لیوان های شیشه ای ساده و طرح دار بود از همون پشت ویترین یک لیوانی چشمم رو گرفت که طرحش یک دختر بود با یک گربه! اون زمان من رابطه م با گربه ها اصلا مثله الان نبود اتفاقا عاشق پاندا بودم، بعد از خرید اون لیوان ناخوداگاه زندگی من با گربه ها گره خورد و جاهای مختلف گربه ها میومدن سمتم ،اونقدری نگذشت که یه گربه اومد حیاطمون که اسمشو گذاشتم زیتون و این گربه منو برد کلا به یه دنیای دیگه وباعث شد به حیوانات دیگه هم بیشتر توجه کنم
اون لیوان رو هنوز دارم و جالبه که اولین پست این وبلاگم راجب خرید همین لیوانه!
