یه چیزی که همیشه خیلی منو اذیت میکرد و میکنه این هست چه زمانی که بابا زنده بود چه الان که دیگه نیست مامان همیشه و همه جا بابا رو مقصر میدونست چه تو تو کُله زندگی چه تو سرنوشت من،در صورتی که خودش به عنوان نقش مادر کوتاهی ها خیلی بزرگتری انجام داد. فقط منو کردن سپر خودشون که کمتر آسیب ببینن همینقدر خودخواه همینقدر ظالم
ولی من بچه خودتون بودم چطور تونستین انقدر ظالم باشید و ظلمی که بهم میشه نبینید؟ و بعدتر حتی عذاب وجدان نگیرید بگید ما مقصرش نیستیم؟!
منی که همیشه هشتم گرو نهمه ولی نمیتونم برای بچه کاری که تو سرما و بارون داره فال میفروشه چایی و تو اوج تابستون براش آبمیوه ی خنک نخرم،منی که انقدر حیواناتو دوست دارم، هیچ گلی رو از شاخه ش جدا نمیکنم من با این همه احساسات یعنی چقدر بد بودین که ازتون متنفرم؟