ساعت دو نصفه شب بیست و نه خرداد هست از پنج عصر روز قبل نت ندارم و چون عادت دارم به روزمرگی نوشتن تو وبلاگ و الان به وبلاگم دسترسی ندارم پس جای دیگه یادداشت میکنم و بعد انتقال میدم به وبلاگم:
1.با اینکه بابا نزدیک سه ساله مرده من هنوز ازش متنفرم خصوصا وقتی محبت یک پدری به دخترش رو میبینم خیلی بیشتر از قبل ازش متنفر میشم و میگم کاش زودتر هم میمرد، وقتی دارم این حرفا رو مینویسم گریه م میگیره چرا؟ چون من نباید همچنین غم و درد عمیقی رو تجربه میکردم که حسم به پدرم اینجور باشه
2.دلم برا اینستا رفتن هم تنگ شده