فکرشو بکن از زمانی که بدنیا میای تو بدترین شرایط روحی روانی ای که یک کودک یک بچه میتونه بزرگ بشه، بزرگ بشی.

یک بابای فوق العاده بی مسئولیت داشته باشی با وجود اینکه توانشو داره حتی نیازهای اولیه و مالیتم به زور تامین کنه هیچ موقع و هیجا بزرگترای خانواده با خودشون فکر نکنن تو این خونه یه بچه زندگی میکنه ما در قبالش مسئولیم اونو نباید قاطی بی فکری ها و نادونی ها خودمون کنیم.

یکم که بزرگترم شدی مدام گند کاری هاشونو جمع کنی که مبادا اوضاع بدتر نشه،کاش دقیقا به همین جا که رسیده بودم یکی اطرافم بود میگفت تو سنی نداری و هیچ وظیفه ای در قبال بقیه اعضای خانواده نداری فقط به فکر این‌باش وقتی هجده سالت شد به بهونه دانشگاه و کار تا میتونی ازشون اوضاع دور شو و هیچ وقت به فکر زندگی کردن باهاشون نباش.

خودت هم حماقت کنی زیادی خودتو درگیر مشکلات تموم نشدنی خانواده کنی هر روز یک داستان هر روز یک استرس جدید. زمان میگذره و میگذره سنت میره بالاتر و همه فکر میکنن درسته مشکلات زیاد بوده ولی حالت خوبه چون تونستی دوام بیاری، اعتراضم کنی که شما هیچ وقت و هیچ کجا واسه ی من کاری نکردین میگن همینه که بود و هست تو اگه بلدی برو اونجور که دلت میخواد زندگیتو بساز!!!

توی زمان حال هم هیچ کسی در مقابل افسردگی شدیدم معده ی عصبیم و زندگی سراسر آشوبم مسئولیتی قبول نکرد.


برچسب‌ها:
پدری که پدر نبود
+ تــاریـخ سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ ساعـت 15:34 به قـلـم Me |