چند روزی هست تصمیم گرفتم دیگه گذشته رو شخم نزنم چون گذشته عوض نمیشه و فقط امروزم رو خراب می کنه.. ولـــــــــــــی پی بردم تمـــــــــــام این سال ها بابا دقیقا با خانواده ش مثلِ کسایی که اسیر گرفته رفتار می کرده.. ذره ذره روحمون داغون شده. من دارم تلاشم رو می کنم که زندگیم از دیروز و الانم بهتر بشه.. امــــــــا با تمام امید داشتن و تلاش کردن ته قلبم میگه مرگ بهتره. حتی دیروز تو اینستا حرف های مادری رو خوندم که نوزادش رو از دست داده بود و کامنت مردم رو که می خوندم همه از مرگ نوزاد ناراحت بودن ولی من تو دلم براش خوشحال بودم مسلما بزرگ شدن و ادامه زندگی براش سخت تر می بود. سوالم از خودم اینه اگه از مرگ نمی ترسم پس تلاش کردنم واسه زندگی چیه؟ چه نیرویی باعث میشه تلاش کنم هوم؟
+پیوسته داره بارون میاد و من عاشقِ بارونم..عاشقِ اینکه صبح با صدای بارون بیدار شم.