من تا دیشب ساعت ده شب یکی از افتخاراتم این بود از سگا همچنین سگای ولگرد خیابونی نمیترسم*_* ‌به بقیه هم میگفتم بابا کارمون ندارن که..دیشب دیدم هوا عجیب طور خوبه حیفه نری پیاده روی.. سره خیابونمون جلوی خونه یک همسایه ها همیشه ‌چند تا سگ هستن گاهی اوقات بهشون غذا میدن اونجا هم استراحت میکنن همینکه نزدیکشون شدیم من گفتم اگه ما اینجا خونمون بود بابا انقدر اذیت میکرد یدونه سگم اینورا پیداش نمیشد هنوز حرفم تموم نشده بود سگا از جاشون بلند شدن و با واق واق و سروصدای زیاد اومدن سمته ما‌ منم که یه مانتو جلو باز استین خفاشی پوشیده بودم یجور میدوییدم به سمت تعمیرگاه روبه رویی شده بودم خفاشی در شب با این تفاوت که خفاش طوسی رنگ بودم:)) اقای تعمیر کار زود یه چوب گرفت پرت کرد سمتشون همشون فرار کردن..با چه ترسی دوییدم یعنی:((
+ولی دلم‌براشون میسوزه انقدر گرسنگی میکشن کاش میشد از همشون یجای خوب نگه داری کرد

+ تــاریـخ شنبه بیستم مهر ۱۳۹۸ ساعـت 22:23 به قـلـم Me |