دیروز تو تاکسی من و یه اقای دیگه عقب نشسته بودیم که یکم گذشت احساس کردم انگشتاشو داره خیلی یواش میزنه به پای من!
با صدای اروم ولی خیلی جدی بهش گفتم دستتو بکش ولی چند دیقه بعد دیدم باز داره تکرار میکنه با صدای بلند به خدمتش رسیدم حرفایی که لیاقتش بود نثارش کردم مسافر و راننده جلویی هم متوجه قضیه شدن اونم خودشو جمع کرد چسبید به در ماشین جیکش هم در نیومد...
والاا ما خودمون هزارتا بدبختی داریم هزارجور استرس میکشیم اونوقت یه سری فلان فلان شده بهت بیشتر استرس میدن..چرا؟چون حیوون های ادم نما هستن البته حیف اسم حیوون رو اینا گذاشت.