همین الان تو مترو یه پسرک اومد بزور بهم دستمال جیبی معطر بفروشه هی گفتم نه آخرش دیدم ول نمیکنه گفتم پول ندارم دو تا دستمال گذاشت تو دستم و گفت این عیدی من به تو و رفت:))جدی رفت! تو شلوغی مترو بزور پیداش کردم دستمالو دادم بهش تو کیفمو گشتمدیدم هزاروپونصد پول خورد دارم همینجوری دادمبهش:)
وقتی بهش گفته بودم نهاحساس کردم چشماش بعد از اونهمه اصرار خیلی خسته و ناامید شد یاده خودم افتادمکه خیلی وقت ها چقدر امیدوارانه برا کاری تلاش کردم بعدش چقدر خسته و ناامید شدم، هزارو پونصد پول خیلی ناچیزی هست ولی حداقلش دیگه عذاب وجدان ندارم